آرمانشهر

با قاب عکس تو

امشب دلم خیلی گرفته. خیلی دلم هواتو کرده...
چند هفته پیش، سه تا از بچه ها اومده بودند دیدن تو... در آغوش مهربونت کلی گریه کرده بودند. خوش به حالشون! کی میشه من هم سرمو بذارم رو شونه هات، از ته دل گریه کنم و درد دلامو برات بگم؟ من که با یک عکس تو اینقدر خوشم، در اون موقع چه کار می کنم؟
راستی چرا بعضیا چشم دیدن تو رو ندارن؟
من هر وقت از نورانیت کسی صحبت میشه، صورت تو در اون شبی که برای اولین بار از نزدیک دیدمت، به ذهنم میاد.
...عزیز دلم چاه تو کجاست؟ الآن در این نیمه شب، سر در کدام چاه فرو برده ای؟
... می دونم که خیلی صبورتر از اونی هستی که فکرشو می شه کرد، ولی یک وقت غصه تنهایی رو نخوریا! آخه تو منو داری... تو ما رو داری...
بذار خفاشای نامرد، هر جور دلشون می خواد فکر کنن، ولی گذشت زمان هیچوقت عشق تو رو از قلب من و دوستام پاک نمی کنه! هیچوقت!...
قربون اون صورت قشنگ و غصه دارت برم!
+ حامد ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٩
comment نظرات ()

یوسف ۱۳۶۵


این نامه ها، در سال ۱۳۶۵ در مجله «زن روز» چاپ شده اند:
نامه اول:
« به نام خداوند بخشنده و مهربان
خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پربار زن روز:
سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم در تمام مراحل زندگیتان مؤمن و مؤید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر و قدردانی کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات مؤسسه کیهان است.
اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است. جریان را برایتان بازگو می کنم:
من پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم ، اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند و تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس که خسته و کوفته هستند، زود می روند می خوابند. اصلاً در طول روز از خود سؤال نمی کنند که: پسرمان(یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟
اما خوشبختانه، به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست، چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه آنها اصلاً به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم، تعجب نمی کنم. بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد.
پدر و مادر بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم، به سرپرستی قبول کرده اند. ( البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام همسن خود من است.) از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد، تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است. تنها ، کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:
« در خواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره ! »

می دانم شما منظور من را فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم ۱۷ ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر می برند. یعنی از ۶ صبح تا ۱۱ شب. من هم از ۷ صبح تا بعد از ظهر، مشغول تحصیل هستم. یعنی حدود ۱۰ ساعت از روز را با دخترخاله ام در خانه تنها هستم و همانطور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه من را تنها نمی گذارد ، دائماً در سرم فکر گناه می اندازد . بارها در طول روز از من در خواست گناه می کند . البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش حرفهای او شوم، همیشه سعی می کنم او را از خودم دور کنم، ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود، او را درون قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم. ولی او دست از سر من بر نمی دارد.
تو را به خدا کمکم کنید! چطور جواب این حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فکر می کنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس دوباره به آسمان برگردد.
خواهران عزیز کمکم کنید! من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردارد، گوشش بدهکار نیست. هر چه به او می گویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می دهی، اصلاً گوش نمی کند و می ترسم آخر عاقبت کاری دست من بدهد.
دوست ندارم تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقتها من را تهدید می کند. فکر می کنم همه این بدبختیها بخاطر این است که من یک مقدار زیبا هستم. فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتماً این مشکل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست می کنم که این زیبایی را از من بگیرد.
دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین روی زمین بودم ولی گیر این دخترخاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد من قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا من تسلیم خواهش های او نشده ام ولی می ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم اینهمه آزار ندهد؟ چطوری او را مانند یک دختر مسلمان بکنم؟ و چطوری می توانم رفتار و عقیده اش را تغییر دهم؟ ضمناً فکر نمی کنم در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد، چون آنها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند. تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس العملی نشان نمی دهند، چون رفتار آنها در بیرون خانه هم دست کمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد.
امیدوارم که هر چه زودتر من را کمک کنید! خواهران گرامی جواب نامه ام را به آدرس، بصورت کتبی بدهید که قبلاً تشکر و سپاسگذاری می کنم.
با تشکر مجدد، برادرتان امین
۶۵/۷/۲۰
۳/۵ بعد از ظهر»

***
نامه دوم:
« بسم رب الشهدا و الصدیقین
تاریخ ۱/۱۰/۶۵
خدمت خواهران عزیز و گرامی در مجله زن روز:
سلام! سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم. مدتهاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده ام. البته من مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد، ولی وقتی شما جواب بدهید امیدوارم که دیگر در این دنیای فانی نباشم.
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم که خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می کند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت : امین ! برو به داشگاه اصلی ، وقت را تلف نکن ! من تعبیر این خواب را از روحانی مسجدمان سؤال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود، خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان می دهم تا اگر شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد، این را برایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.
البته من نمی دانم حالا که نامه من را مطالعه می کنید، اصلاً یادتان هست در نامه قبلی چه نوشته ام یا اینکه کثرت نامه های رسیده به شما، موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است. بهر شکل همانطور که در نامه قبلی هم نوشته بودم، پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید فکر کرد من هم زود تسلیم می شوم. ولی او کور خوانده است. من مدتها با شیطان مبارزه کرده ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده ام. ولی فکر می کنید که من تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دخترنما مقاومت کنم؟ و برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم.
من می روم، اما بگذار این دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم حالا که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم.
من می روم ولی بگذارید پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که بزودی از خواب غفلت بیدار شوند.
من تا حالا جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست کننده شهادت هم به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است.
پدر و مادرم هیچوقت برای من پدر و مادرهای درست و سالمی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه های شب در حال کار در بیمارستان و یا مطب خصوصی و یا در مجلس های فساد انگیز بودند که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشتم. هیچوقت من معنی محبت و پدر و مادر را احساس نکردم. چون اصلاً آنها را درست و حسابی ندیده ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند. با اینهمه همانطور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده ام من را به آن تشویق می کرد، آلوده نشدم.
ضمناً از طرف من خواهش می کنم که به روانشناس مجله بگویید که در نوشته هایتان، حتماً این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه را درست کنید و آنوقت به امید خدا آن را رها کنید، بلکه به آنها بگویید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند.
امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایم می افتد. البته من نمی دانم که این موضوع را خانم روانشناس باید بگوید یا کس دیگری. بهر صورت خودتان این پیام من را به هرکسی که مناسب می دانید، برسانید تا او در مجله چاپ کند.
قلبم با شنیدن کلمه شهادت تند تر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال ، در وجودم شعله می کشد.
همانطور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر خدا ما را لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم، من اگر نامه ای از شما دریافت کرده بودم، حتماً جوابش را می دهم. البته امیدوارم برنگردم، چون آنوقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم. برای من حتماً دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می کنم که همه انسانهای خفته- مخصوصاً پدر و مادر و خواهر خوانده ام- از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا!
والسلام علی عباداله الصالحین
برادرتان امین ۱/۱۰/۶۵»

امین ، چهار روز پس از نگارش این نامه ، درعملیات کربلای ۴ به شهادت رسید .
+ حامد ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٠
comment نظرات ()

توهم يا واقعيت؟-۲

قسمت اول این مقاله را می توانید در اینجا بخوانید.

توهم یا واقعیت؟ -۲
پیش از ارائه برخی از اخبار، اسناد و اقوال در تأیید « تئوری توطئه»، به نکته جالبی در مورد «تئوری توهم توطئه» اشاره می کنم:

کسی که رد تئوری توطئه به نام او در ایران مشهور شده است، «سر کارل رایموند پوپر» است. سخنرانی معروف پوپر در این مورد در کتاب «حدسها وابطالها»، ترجمه احمد آرام آمده است. او در سخنان خود که در گردهمایی بین المللی فلسفه در آمستردام ایراد شده است، ضمن اشاره به «ریش سفیدان فهمیده کوه صهیون»، سعی در تبرئه آنها از هرگونه توطئه گری دارد. اما نکته جالب این است که تاریخ ایراد این سخنرانی، سال ۱۹۴۸ میلادی است: زمانی که «ریش سفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت در گیر تحرکات پنهان به منظور اعلام موجودیت دولت اسرائیل بودند و همانطور که می دانیم رژیم صهیونیستی در همین سال اعلام موجودیت کرده است.
اما در مورد پوپر که شاگردان مستقیم و غیر مستقیم او در سالهای اخیر به شدت مشغول فعالیتهای مطبوعاتی و فرهنگی درایران هستند، گفتنیهای دیگری نیز وجود دارد:
۱- خود او درصفحات ۱۲ و ۱۲۵ کتاب « جستجوی نا تمام» ( ترجمه ایرج علی آبادی، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۹) ، تصریح می کند که هم یهودی است و هم فراماسون زاده.
۲- در کتاب «مبانی فراماسونری» که جمعی از محققان ترک، بر اساس اسناد فراماسونری آن را منتشر کرده اند، نام« کارل پوپر» در فهرست فیلسوفان فراماسونر به چشم می خورد. ( لازم به یادآوری است که فراماسونری سازمانی نیمه مخفی و بین المللی است که به صهیونیسم وابستگی دارد.)
۳- پوپر از سوی پدر، نسب به خاندان صهیونیستی «کوهن» می برد. از این رو می توان او را با « کوهن» ها، پسر عمو دانست. من جمله « ویلیام کوهن»، وزیر دفاع آمریکا در کابینه دوم کلینتون.
جد بزرگ او «ولف پوپر»، در اوایل سده هفدهم میلادی، ثروتمند و رباخوار بزرگ شهر کراکوی لهستان بوده است. او آن همه در این شهر، خونریز و غارتگر بوده است که مردم لهستان به او لقب «پوپر خونخوار» داده بودند. « سر کارل پوپر» از جانب مادر نیز به خاندان زرسالار لاندائو تعلق دارد که چون پوپرها از خاندان های نامدار سرمایه داری صهیونیستی هستند، همان خاندانی که امروز در کابینه آریل شارون، یک وزیر را به نمایندگی از خود مستقر ساخته است.

همانطور که می بینیم، مخالفان تئوری توطئه، پیرو نظریه کسی هستند که خود در کانون خاندانها و سازمانهای متهم به توطئه گری قرار دارد.
ادامه دارد...
***
منابع:
۱- « زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران»، عبدالله شهبازی، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۷۷
۲-« نظریه توطئه، صعود سلطنت پهلوی و تاریخ نگاری جدید در ایران»، عبدالله شهبازی، مؤسسه مطالعات و پزوهشهای سیاسی، ۱۳۷۷
۳- مبانی فراماسونری، گروه تحقیقات علمی، ترجمه جعفر سعیدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۶۹
۴- تئوری توطئه، شمس الدین رحمانی، ماهنامه نیستان، ش۱، مهر ۱۳۷۴
+ حامد ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٧
comment نظرات ()

تشکر

بدینوسیله از آقای علیرضا شیرازی، مدیر سایت parseek که به شبهه پیش آمده در ذهن من با حوصله پاسخ دادند، تشکر می کنم. البته من در یادداشت خود، حکم قطعی در مورد سیاسی کاری پارسیک نداده بودم و نوشته بودم :« می توان احتمال داد...». با این حال اگر در اثر قضاوت شتابزده، موجب رنجش خاطر ایشان شده ام، معذورم. قضاوت من تا حدودی به خاطر نقصی است که در پارسیک وجود دارد، بطوریکه الآن هم اگر بوسیله کی بورد فارسی پارسیک(www.parseek.com/keyboard.asp)، آرمانشهر را جستجو کنم، به نتیجه نمی رسم. با تشکر از زحمات ایشان!

+ حامد ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٥
comment نظرات ()

هپروت

نمی دانم وبلاگ« بچه یهودی» را دیده اید یا نه؟ اما امروز در آن به مطلبی برخورد کردم که مناسب دیدم آن را به عنوان یک جوک، عینآ در اینجا نقل کنم. قضاوت با خودتان:

« نمايش مضحکی به نام روز قدس

جمهوری اسلامی طبق روال سال های گذشته با به خیابان کشیدن گروهی ار عناصر خود دست به برپایی یک تظاهرات حکومتی زد .
در این نمایش مضحک تعداد شرکت کنندگان نسبت به سال های قبل به شدت کاهش یافته ٫ به همین دلیل تلویزیون حکومت اقدام به پخش صحنه های ادیت شده از تظاهرات سال های قبل کرد .
اکثر افرادی که در این تظاهرات شرکت کرده بودند . سربازان وظیفه ٫ درجه داران نیروهای نظامی همرا با خانواده شان (‌ لازم به تذکر است که حضور و غیاب نیروهای نظامی در روز تظاهرات انجام می گیرد!!! ) بودند . البته در بعضی از شهرستان ها ٫ مدیران مدارس با وعده و عید های کودکانه ٫ دانش آموزان را وادار به شرکت در این نوع راهپیمایی ها می کنند .
البته بسیجیان چماق به دست نیز در این تظاهرات نقش را ایفا می کنند ( بعضی از بسیجیان برای شرکت در تظاهرات روزانه حقوق می گیرند )
گروهی اقلیت دیگری وجود دارد که آنقدر از نظر سطح فکر و تحصیلات در سطح پایینی هستند که دیگر ارزش وقت حرام کردن ندارند ( این گروه به جای مرگ بر اسرائیل می گویند مرگ بر اسماعیل )
ای کاش در این تظاهرات که به بهانه حمایت از مسلمانان مظلوم جهان برگزار شد یادی هم از مسلمانان چچن به عمل می آمد .»

+ حامد ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٠
comment نظرات ()

پراکنده


آرمانشهر در فهرست سیاسی پرشین بلاگ ثبت شده است و طبیعتآ بیشتر بازدید کنندگان، انتظار دیدن مطلب سیاسی را در آن دارند. مطلبی که در زیر می آید، سیاسی نیست، اما آن را به خاطر یکی از عزیزانم که دوست داشت آن را در وبلاگم بنویسم، در اینجا می آورم. امید که مورد استفاده قرار گیرد:

« برای اینکه محبت و عشق اهل بیت علیهم السلام را در دل خود زیاد کنیم چه باید بکنیم؟

الف) خود را به آنها معرفی کنید و در این معرفی دروغ نگویید و هر چه و هر کس هستید در درگاه آنان، بدان معترف باشید.
ب) از آنها بخواهید خود را به شما معرفی کنند، برای این منظور راهی جز مطالعه خصوصیات و صفات و سیره آن عزیزان نیست.
ج) سعی کنید کارهایی را که خوشایند آنهاست و نظرشان را جلب می کند انجام دهید و از کارهایی که مورد علاقه و سلیقه آنها نیست دوری گزینید.
د) با آنها بسیار گفتگو و صحبت و درد دل داشته باشید.
ه) برای آنها هدیه و سوغات تهیه و ارسال کنید. صلوات بفرستید. ثواب برخی از اعمال مستحبی نظیر قرآن خواندن را به روح آنها هدیه کنید.
و) به زیارت آنها بروید و دوستان آنها را دوست و دشمنانشان را دشمن بدارید.
ز) به خاطر مسائل کوچک که احیانآ قدرت تحلیل آنها را ندارید خدای ناخواسته قهر نکنید.

اگر به این توصیه ها عمل کنید ان شاء الله رابطه شما با آن عزیزان رابطه عاشق ومعشوق الهی خواهد گشت.
محقق اردبیلی»

***
رفیق فابریک من که نام مستعار محمد مهدی را برای خود برگزیده و سید هم هست، وبلاگی با عنوان خاطرات... درست کرده است. من هم حق دوستی را به جا آوردم و به آن لینک دادم! به دلنوشته های او حتمآ سر بزنید!

***
سفر ناگهانی که برای من پیش آمد، باعث شد که جمعه آخر بگذرد و سلسله مطالب « تا جمعه آخر» کامل نشود. اما به خواست خدا، ادامه آن را خواهم نوشت. بیان این گونه مطالب، ضروری تر از آن است که به مناسبت هایی چون روز قدس محدود شود.
+ حامد ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٠
comment نظرات ()

اطلاعيه


متأسفانه این وبلاگ تا شنبه، به روز نخواهد شد.
+ حامد ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٤
comment نظرات ()

آیا می دانید او ایرانی است؟


در مظلومیت امام موسی صدر همین بس که پس از گذشت ۲۴ سال از ربوده شدن ایشان، در زادگاهش، کمتر کسی از ایرانی بودن او خبر دارد.
آقای محسن کمالیان، وبلاگی تهیه کرده اند با عنوان در جستجوی امام موسی صدر که به پیگیری و تحلیل اخبار مربوط به امام صدر می پردازد. کار ارزشمند ایشان، شایسته تقدیر و تشکر است. برای ایشان آرزوی موفقیت دارم.


+ حامد ; ٤:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٤
comment نظرات ()

به نظر می رسه...


حالا که همه از پرونده آقاجری گفتند و تا حدودی آبها از آسیاب افتاد، ما هم چند جمله ای در این راستا، افاضه می کنیم:
۱- به نظر می رسه خیلی از اونهایی که سنگ آقاجری رو به سینه می زدند، از خداشون بود که این بنده خدا اعدام بشه. چون که با اعدام او، موجی درست می شد که می تونستند سواری خوبی ازش بگیرند.
۲- به نظر می رسه خيلی از اونهايی که در موضعگيريهاشون، صحبت های آقاجری را در همدان تأیید کردند و براش طومار امضا کردند، اصلآ یک خط از متن سخنرانی او را نخونده بودند، و گرنه...(این قسمت به علت اعتراض یکی از دوستان سانسور شد). در این رابطه اشاره به یک خاطره، مناسب به نظر می رسد. سه چهار سال پیش، یکی از دوستان کرمانی من که چند روزی به شهر خودش رفته بود، بعد از بازگشت، خیلی پر حرارت داشت از شرکت خودش در تجمع دانشجویی حمایت از محسن کدیور صحبت می کرد. از او پرسیدم که آیا می دانی کدیور، آخوند است؟ با تعجب جواب داد: نه بابا!!؟
۳- سر دبیر یکی از روزنامه ها، در برابر معترضان به حکم آقاجری، اینطور اظهار نظر کرده بود که: «چرا سلمان رشدی که خارجیه باید اعدام بشه، اما مشابه داخلی او نباید اعدام بشه؟» به نظر می رسه، ایشان با این سخن خود، مسأله سلمان رشدی رو لوث کرد و جنایت او را سبک جلوه داد.
۴- تو بعضی از تجمعات، عکس هايی از مرحوم شريعتی ديده می شد و از آقاجری به عنوان شاگرد شريعتی ياد می شد. بی مناسبت نیست که این نظر را هم اظهار بنماییم: « به نظر می رسه، خیلی از اونهایی که از شریعتی دم می زنند، اگر چند تا از کتابهای او را بخوانند از او زده خواهند شد و بر عکس خیلی از اونهایی که از شریعتی خوششون نمی آد، اگر کتاب های او را مطالعه کنند عاشقش خواهند شد. » اگر باور ندارند، امتحان کنند!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

آرمانشهر در گوگل فارسی

اگر کلمات به کار رفته در این وبلاگ را در گوگل فارسی سرچ کنید، یکی از منابعی که معرفی خواهد شد، آرمانشهر است. مثلآ اگر همین کلمۀ « آرمانشهر» را سرچ کنید، اولین چیزی که خواهید دید ما هستیم. مبارک است!
------------------------------------------------------------------------------------------------------

حال نداد
نمی دانم چرا با اين يادداشتی که در بالا نوشتم(به نظر می رسه...)، اصلآ حال نکردم!
+ حامد ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۳
comment نظرات ()