آرمانشهر

رنتیسی هم ترور شد!!

خبر باور نکردنی: صهيونيستها دکتر عبدالعزيز الرنتيسي، رهبر حماس در نوار غزه را هم به شهادت رساندند.
ديروز تونی بلر از موضع ضدفلسطينی بوش که در ديدار با شارون اعلام شده بود، حمايت کرد.
به نظر من ديگر وقت آن رسيده که سگهای انگليسی را از تهران بيرون بيندازند. هر چند که وزارت خارجه ما خيلی بی غيرت تر از اين حرفهاست.

+ حامد ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۳٠
comment نظرات ()

دفع بلای بوش

سرمقاله جمهوری اسلامي، مورخ ۲۹ فروردين 
شيخ الرئيس ابوعلي سينا, در كتاب «قانون» فصلي را به چگونگي گريزاندن مار و كژدم اختصاص داده و در مبحثي تحت عنوان «دفع بلاي موش» مينويسد: «يك موش نر بگيرند, پوستش بكنند و در خانه رها كنند و يا بيضه هايش را بركنند يا دمش را ببرند (اما پوست كندنش از همه موثرتر است) ديگر موش ها توبه مي كنند كه به اين خانه در آيند».
هرچند «قانون» ابوعلي سينا در طب است, امابه كار سياست هم ميآيد. سياستمداران ما بايد از اين دستورالعمل براي مقابله با مارها و كژدم ها و موش هاي عالم سياست نيز بهره برداري كنند.
موش اگر زبان نصيحت و موعظه را ميفهميد, نيازي به اين دستورالعمل بوعلي سينا نبود, زيرا آدميان ميتوانستند به نحوي با او كنار بيايند و مشكلي با او نداشته باشند. اينكه انواع و اقسام دام ها, تله ها, داروها و دستورالعمل ها از زمان ابوعلي سينا تا امروز براي مقابله با موش توصيه شده و مي شود, به اين دليل است كه موش يك موجود موذي است و زباني جز زبان زور را نميفهمد.
در عالم سياست نيز مارها و موش هائي وجود دارند كه با زباني جز زبان زور آشنا نيستند. اين موجودات موذي درست مثل مار خوش خط و خال هستند و مثل موش ميدانند چگونه خود را به موش مردگي بزنند و با فريبكاري و نيرنگ, اهداف خود را دنبال كنند و عليرغم اين فريبكاري ها و شعارهاي «دموكراسي» و «آزادي» و «حقوق بشر» كه سرميدهند, همه جهان را به فساد بكشند.
آمريكاي دوران بوش, يك نمونه است. فساد و تبهكاري آمريكا در جاي جاي جهان را فقط با برخورد تهاجمي ميتوان مهار كرد, درست همان نسخه اي كه ابوعلي سينا در «قانون» براي دفع بلاي موش توصيه كرده است. تجربه ثابت كرده است كه سياست نرمش, مذاكره, لبخند, سكوت و ملايمت در برابر آمريكا بهيچوجه كارآمد نيست و جواب نميدهد ولي آمريكا و همه زورگويان جهان, با سياست تهاجمي آشنائي دارند, آنرا به خوبي ميفهمند و در برابر آن وادار به عقب نشيني مي شوند. ويتنام يك نمونه روشن است. آمريكا بعد از آنكه در ويتنام 48 هزار كشته داد وادار به عقب نشيني شد. در لبنان نيز آمريكا و ساير كشورهاي غربي بعد از آنكه با تهاجم سنگين جوانان غيور حزب الله مواجه شدند وادار به عقب نشيني شدند و رژيم صهيونيستي نيز فقط در برابر عمليات نظامي و شهادت طلبي هاي حزب الله بود كه از جنوب لبنان فرار كرد و اكنون در داخل سرزمين هاي اشغالي فلسطين نيز در برابر تهاجم جوانان غيور فلسطيني است كه تعادل خود را از دست داده و درحال فروپاشي است .
تجربه انقلاب اسلامي كه پيروزي آن مرهون سياست تهاجمي حضرت امام خميني به رژيم شاه, آمريكا و رژيم صهيونيستي است, همين واقعيت را تأ
ييد مي كند. امام, در چارچوب همين سياست و تكيه بر اصل كارآمد و كارساز «نه شرقي ـ نه غربي» همه قدرتهاي زورگو و سلطه طلب را طرد كرد و آمريكا را «شيطان بزرگ» و «ام الفساد قرن» ناميد و شوروي و انگليس و آمريكا را در كنار همديگر قرار داده و هر كدام را بدتر از ديگري دانست و همواره به افشاگري عليه آنها پرداخت و افكار عمومي را عليه آنها شوراند. رمز پيروزي امام در همه مراحل همين بود و آنچه موجب منفور شدن آمريكا نزد ملت هاي مسلمان و چيره شدن جوانان حزب اللهي لبنان بر رژيم صهيونيستي و استيصال صهيونيست ها در برابر نهضت اسلامي فلسطين شد نيز همين است .
آنچه اين روزها در عراق ميگذرد, از يكطرف ددمنشي آمريكائيها را نشان ميدهد و از طرف ديگر آمادگي ملت عراق براي به خاك ماليدن پوزه اشغالگران را به رخ ميكشد. اين روحيه حماسي بايد تقويت شود. همسايگان عراق كه خود نيز در معرض سياست تجاوزكارانه آمريكائيها قرار دارند بايد با هر راه ممكن اين روحيه حماسي را در مردم عراق تقويت كنند و از سياست نرمش و توصيه به خويشتنداري و بويژه وساطت براي آشتي دادن ملت عراق با آمريكا بشدت اجتناب كنند. آشتي كردن يك ملت تحت سلطه بااشغالگران و غاصبان, با كدام معيار عقلي و عرفي و ديني سازگاري دارد؟ وزارت امورخارجه كشورمان بايد از تجربه هاي گذشته درس بگيرد و به روش هاي منفعلانه براي هميشه خاتمه دهد. اگر تجربه هاي گذشته هنوز به وزارت امورخارجه ما پندهاي لازم را نداده, لااقل از شهادت دبير اول سفارت كشورمان در عراق كه قطعا دستمزد آمريكائي ها به سياستمداران منفعل ماست عبرت بگيرند و از سياست نرمش در برابر اشغالگران دست بردارند.
سياستمداران ما چرا از تجربه التماس و تمنا به رژيم وابسته مصر براي از سرگيري رابطه و شكست سختي كه در اين زمينه خوردند و به بن بست رسيدند عبرت نمي گيرند؟ چرا حساب مبارك را كه دلال صهيونيسم است از شارون و بوش جدا ميدانيد؟ چرا در اوج عربده جوئي هاي بوش, باز هم اعلام آمادگي براي كمك به حل مشكل اشغالگران در عراق مي كنيد؟ اگر در سياست كم داريد لااقل از دستورالعمل ابوعلي سينا بياموزيد كه موش را فقط با پوست كندن موش نر ميتوان ترساند و به اين نتيجه برسيد كه دفع بلاي بوش نيز فقط به پوست از سر نظاميان متجاوز او كندن است و ديگر هيچ .

+ حامد ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

ای بلبل عاشق! جز برای شقايقها مخوان

فرازهايی از  يادداشت شهيد سيد مرتضی آوينی بر فيلم مهاجر، مندرج در ماهنامه سوره، تير ۱۳۶۹

در فیلمهای حاتمی کیا همه چیز زنده است... و این نگاه مؤمنانه عارفی حقیقی است که جهان را نازله عوالم غیبی و مظهر اسماءالله می بیند. حاتمی کیا با روح اشیاء سر و کار دارد نه با جسم آنها و این مستلزم نحوی «رازدانی و رازداری» است که اصلاً مردم این روزگار سیطره تکنیک و سلطنت ابزار سالهاست که با آن غریبه اند و بگذارید راستش را بگویم: سینما نیز چه دشوار قالب معرفتی چنین عارفانه واقع می شود. اما شده است. حاتمی کیا توانسته است که بر تکنیک پیچیده سینما غلبه کند، حجابهای تصنع و تکلف صورتگرایی و انتلکتوالیسم را بدرد، از سطح عبور کند و به عمق برسد و با سینما همان حرفی را بزند که «حزب الله» می گوید. رودربایستی را کنار گذاشته ام؛ زدن این حرفها شجاعتی می خواهد که با عقل و عقل اندیشی... و حتی ژورنالیسم جور در نمی آید، چرا که حزب الله حتی در میان دوستان خویش غریبند، چه برسد به دشمنان؛ اگرچه در عین گمنامی و مظلومیت، باز هم من به یقین رسیده ام که خداوند لوح و قلم تاریخ را بدانان سپرده است.

روزگاری بود که «آته ایسم» شده بود ملاک روشنفکری و هرکس در هرجا مقاله می نوشت و راجع به هرچه می نوشت، بی ربط و باربط  فحشی هم نثار دین و دينداری و خداپرستی می کرد. و بود تا انقلاب شد و بعد، از اواخر سال 1360 تا چندسال پیش روزگاری رسید که جز آته ایست های ذاتی و حرفه ای، دیگران، شجره وجودشان در نسیم بهار انقلاب تکانی خورد و چه بسیار از روشنفکران که توبه کردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پیوستند و بود تا... حالا باز هم قسمت حزب الله از تمدن شهرنشینان، غربت و مظلومیت است و راستش از دنیا توقعی جز این نمی رود. اینجا مهبط عقل است و حزب الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشکلی روبروست که هزار و چهارصد سال است که اولیای خدا با آن روبرو هستند. و چرا هزار و چهارصدسال؟ «اوپانیشاد»ها را هم که بخوانی خواهی دید که از همان آغاز آفرینش انسان، آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی رفته است. عقل می خواسته که خانه دنیای مردمان را آباد کند و عشق می خواسته که خانه آخرت را. و ظاهر، همواره در کف عقل روزمره بوده است، جز بُرهاتی که عاشقی بر مسند حکومت می نشسته و چند صباحی حکم می رانده... اما فقط چند صباحی، و عاقبت، باز هم همچون مولای عاشقان گرفتار دشمنان عقل اندیش ظاهربین می گشته است و کارش بدانجا می کشیده که حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذراند. و بعد هم می دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو روزی از نو...

عقلِ دنیادار عاقبت اندیش ریاکار منفعت پرستِ مصلحت اندیش بر اریکه ای که حق عشاق است تکیه می زند و با زکات مسلمین کاخ خضرا می سازد و با شمشیر منتسب به اسلام، گردن عشاق می زند.

حالا بعد از هزارها سال که از عمر انسان می رود، یک بار عاشقی فرصت یافته است تا بساط حاکمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی که عقل یکسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در کشاله رفتن بدنهای  کرخت نمی جویند، از هر طریق که راه بسپاری کار را به قطعنامه 598 می کشانند و قوانین خودبنیادانه اومانیستی عقل اندیشانه شرک آمیز را در برابر قانون عشق می گذارند ... و چه باید کرد؟ نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة المعارف خویش معنا کرده است.

بیدردی و لذت پرستی توجیهی عقلایی یافته است و از میدانهای ورزش تا کلاسهای دانشگاه «رب النوع تمتع» است که پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و ... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در والفجر ده به پایان رسید و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»

نه. نه فقط هیچ چیز تمام نشده است که تاریخ فردا نیز از آنِ ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجیِ عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدیها نیز، عمومیت با ظاهرگرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می گویم؟ گاهی هست که آدم دلش می خواهد فارغ از همه اعتباراتی که مصلحت اندیشی های عقلایی ایجاب می کند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل»، یعنی آن حرفی که بیشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند، چرا که وجه حقیقی هرکس، دل اوست. تو می توانی مانع شوی از آنکه انعکاس احساسات در چهره ات ظاهر شود، اما در قلب... ممکن نیست. می گویند که خیال رام ناشدنی است، اما می شود. من می شناسم کسانی را که خیالشان مرکوب بالداری که آنها را هر بار اراده کنند به ملکوت می برد. اما نمی شناسم کسی را که بتواند جلوی انعکاس وجود خویش را در آینه قلبش بگیرد. قلب، خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی که آنجا بعد از مرگ کتابی می شود منشور که خبر از وجود نهایی انسان می دهد؛ خبر از همان وجودی می دهد که از دیگران می پوشانیم. اینجا عالمی است که می توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است که نمی توان مانع از رسوایی شد و این هم از خصوصیات همین عالم است که آدم برای آنکه حرف دلش را بزند باید این همه مقدمه بچیند و صغری و کبری بیاورد.

وقتی طبل «جهاد در راه خدا» نواخته می شود، دوران حکومت عشق آغاز می گردد چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حکومت عشق است، اما در اینجا که مهبط عقل است معلوم است که حکومت عشق نباید هم چندان پایدار باشد. نمی شود؛ مردم که همه عاشق نیستند. از زنها و کودکان و پیرزنها و پیرمردان که بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن مثل کنه به شکمبه گوسفند چسبیده اند. تنها عشاق می توانند بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت که از مرگ نترسند.

نگویید «دوران جنگ»؛ بگویید «دوران جهاد در راه خدا»، و خدا هم این جام بلا را جز به بهترین بندگان خویش نمی بخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نمی رسد. دیگران آن را شوکران می انگارند. پس دورانهای جهاد نمی تواند طولانی باشد اما دورانهای تمتع از حیات گاه آن همه طولانی است که اهل دنیا را نیز دلزده می کند. آنگاه که طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می گردد و اهل بلا در می یابند که نوبت آنان در رسیده است، اهل دنیا چون مارمولکهای بیابانی که از رعد و برق می ترسند، ناله کشان به هر سوراخی پناهنده می شوند.

وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود عشاق می دانند که نوبت آنان رسیده است که قلیل من عبادی الشکور ... وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود، در نزد اینان، عقل و عشق دست از تقابل می کشند و عقل، عاشق می شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می کشاند. اما در نزد دیگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می کشاند و هر ننگی را می پذیرند تا بتوانند این خون تمتع از حیات را بمکند، مثل کنه ای که به شکمبه گوسفند چسبیده است.

دوران جنگ، دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه فروشی عشاق، و سرّ این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند، در نمی یابند. دوستی شب عملیات با من می گفت: « کاش مدعیان، این «حس غریب» را در می یافتند؛ این وجد آسمانی را که گویی همه ذرات بدن انسان در سماع وصلی راز آمیز «عین لذت» شده اند. نه آن لذت که هر حیوان پوست داری که حواس پنجگانه اش از کار نیفتاده است حس می کند: «الذ لذات» را. گفتم: «عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر کسی نمی بخشد؛ توقیفی است و توفیقی، هر دو. » او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون آلودش نشسته بودم به یقین رسیدم که «شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند».

وقتی کسی می انگارد هر چه را که نبینند و لمس نکنند، باور کردنی نیست و از تو می پرسد: دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟ از کلمه «دستاورد» بدت نمی آید؟ من بدم می آید، اگرچه کلمه که گناهی نکرده است. اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بندبند ختم گشته است؟ «دستاورد» کلمه ای است که آدم را فریب می دهد. با کلمه «دستاورد» که نمی توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی: «بزرگترین دستاورد ما انسانهایی بوده اند به نام بسیجی»؟

خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می شود دویست کشتی صید صنعتی – از آن کشتیهایی که ماهیها را دویست کیلو- دویست کیلو در حلقهای بزرگ خویش هُرت می کشند- سالی دویست میلیون ماهی دویست کیلویی بگیرند؛ اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل «مهدوی» یا «بیژن گُرد» (۱) بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می پرسد: این شجاعت و تکل و عشق به چه درد می خورد؟» هیچ! به درد دنیای دنیا داران نمی خورد، اما به کار آخرت عشاق می آید که آنجاست دارِ حاکمیت جاودانه عشاق.

***

...

***

بگذارید بگویند فلانی رمانتیک می نویسد، اما من اگر بخواهم در بند این حرفها باشم دیگر نمی توانم عاشق بسیجیها بمانم. اما تو «ابراهیم جان»، بسیجی و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسیجیها فیلم مساز. و هرگاه خسته شدی، این شعرگونه را که یک جانباز برایت نوشته است بخوان:

ای بلبل عاشق! جز برای گلها مخوان!

دست دعای دلسوختگان

آن همه بلند است

که تا آسمان هفتم می رسد.

من پاهایم را بخشیده ام

تا این دل سوخته را

به من، بخشیده اند.

اما اگر پاهایم را باز پس دهند

تا این دل سوخته را

باز ستانند،

آنچه را بخشیده ام

باز پس نخواهم گرفت.

دل من یک شقایق است، خونین و داغدار.

ای بلبل عاشق!

جز برای شقایقها مخوان!

 

-------------------------------------

۱- نام فرمانده و معاون اولين گروه از شهدای خليج فارس در برابر ناوگانهای آمريکا.

+ حامد ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٠
comment نظرات ()

مجلس جديد

من که به مجلس آينده اميد چندانی ندارم. اگر قرار باشد در به همان پاشنه ای بگردد که دراین سالها گشته است همان بهتر که دوم خردادیها سر کار باشند. آنها لااقل ادعای اصولگرایی و ارزشی بودن را ندارند و حرف و عملشان یکی است. همین که شخصی مثل باهنر به عنوان گزینه ای برای ریاست مجلس آینده مطرح است نشان می دهد که حضرات باصطلاح ارزشی ما، چقدر به ملاکهای انقلابی پایبند هستند. حالا هم که پیشاپیش اعلام کرده اند خروج از NPT موضوعیتی ندارد!! من دیگر نمی دانم چه وضعیتی باید بدتر از وضعیت موجود پیش بیاید که آقایان بفهمند کوتاه آمدن در برابر پرروییهای آژانس انرژی اتمی هیچ فایده ای ندارد.

+ حامد ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٩
comment نظرات ()

آیا فقط رژیم صهیونیستی اشغالگر است؟

یک سئوال برای من پیش آمده: چرا صدا و سیما در مورد فلسطینیهایی که توسط رژیم صهیونیستی به قتل می رسند لفظ شهادت را به کار می برد اما در مورد مردم عراق که توسط آمریکاییها به خاک و خون کشیده می شوند از به کار بردن این لفظ خودداری می کند؟ آیا فقط اسرائیلیها اشغالگرند و آمریکا اشغالگر نیست؟ آیا فقط فلسطینیها مظلومانه کشته می شوند و شیعیانی که در چند روز گذشته کشته شدند، خونشان به حق ریخته شده است؟

+ حامد ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱۸
comment نظرات ()

کتاب جديد ناصر پورپيرار

ساسانيان
در مطلب قبلی به روحيه تحريفگری يهود اشاره شده بود. روحيه ای که مرحوم احمد آرام، مترجم و لغت شناس مشهور از آن با عنوان حرامزادگی جهودی ياد کرده است. برای آشنايی با تحريفات حيرت آور يهود در تاريخ ايران، مطالعه مجموعه کتابهای تأملی در بنيان تاريخ ايران نوشته ناصر پورپيرار را توصيه می کنم. جلد جديد اين مجموعه، ساسانيان (بخش اول) است که اواخر اسفند گذشته منتشر شد و مطالعه آن لذت زيادی را  از تعطيلات نوروزی نصيبم کرد، هرچند احتياج به تمرکز ذهنی زيادی داشت. درس بزرگی که من از اين کتابها گرفتم، درس دقت است که پورپيرار در اين زمينه اعجوبه است. حتماً مطالعه شان کنيد!

شيخ احمد ياسين
وقتی خبر ترور ايشان را شنيدم نزديک بود سکته کنم. احساس می کنم شهادت ايشان سرآغاز مرحله جديد و سرنوشت سازی در تاريخ خاورميانه خواهد بود. روزهای آينده روزهای خوبی برای اسرائيلی ها نخواهد بود. به اميد خدا، هر روز خبر آش و لاش شدن دهها اسرائيلی را خواهيم شنيد. (راستی در راهپيمايی ضدصهيونيستی تهران که بعد از ترور شيخ ياسين برگزار شد، خبرنگار شبکه المنار با من هم مصاحبه کرد. نمی دانم آيا المنار صحبتهای مرا هم پخش کرده يا نه)

سايت انصاف
فقط می توانم بگويم در درجه اول شرمنده خدا و حضرت محمد صلی الله عليه و آله و در درجه دوم شرمنده جناب احمد نجمی هستم. 

+ حامد ; ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٧
comment نظرات ()