آرمانشهر

فلاسک آب

خاطره ای از رضا برجی

اگر گاهی می بینید بچه های جنگ کرده با دیدن هر چیزی به یاد لحظه هایی از جنگ می افتند، تعجب نکنید. هر کدام این چیزها در جبهه برای خودش جایی داشت. مثل چراغ قوه، پتو، کتری، لیوان و صدها شیء دیگر. یکی از این اشیاء فلاسک آب است که هر وقت آن را می بینم، پرنده خیالم تا فاو به پرواز در می آید. شما را به خدا تعجب نکنید! حالا داستان همین فلاسک معمولی آب را برایتان تعریف می کنم:
یادم هست چند ماهی از عملیات والفجر هشت- که ما به فاو رسیدیم- می گذشت. تابستان بود. وسط های تیر ماه. رزمنده هایی که تابستان فاو را چشیده باشند بعید است به این آسانی ها آن را فراموش کنند. در یکی از همین روزهای گرم و طاقت فرسا که با موتور سیکلت به طرف خط می رفتیم، در راه ماندیم. موتور سیکلت خراب شد و هیچ جوری هم با درست شدن کنار نیامد که نیامد. آفتاب ملاج مان را به جوش آورده بود. من بودم و ناصر امین علی که بچه محلم بود و در منطقه هفده آموزش و پرورش معلم بود. ناصر خیلی با موتور سیکلت ور رفت ولی فایده نداشت.
به ناصر گفتم: ولش کن بابا! درست نمی شود به درک، پیاده می رویم تا خط!
او هم عرق ریزان حرفی نزد، دستهای روغنی اش را به خاک مالید و با پای پیاده به طرف خط راه افتادیم. کمتر از دو کیلومتر با خط فاصله داشتیم. ولی این گرما چنان امان آدم را می برید که خیال می کردیم همین مسافت را باید تا قیام قیامت برویم. آن قدر که گرما اذیت مان می کرد، انفجار تک و توک گلوله توپ و خمپاره ای که گاهی نزدیک و گاهی دورتر از ما زمین را می لرزاند، آزار دهنده نبود.
از جاده ای که کنار کارخانه نمک بود، شانه به شانه ناصر به طرف خط می آمدیم. از دور شبح چند رزمنده که مثل سراب در گرما موج بر می داشتند دیده می شد. ما به طرف خط می رفتیم و آنان از خط بر می گشتند. وانت ها و کامیون هایی که با سرعت روی جاده تردد می کردند از ترس همین گلوله های توپ به تکان های دست آن چند رزمنده توجهی نمی کردند. عراقی ها هم جاده و اطرافش را می زدند. ما می رفتیم و آنان می آمدند. هر لحظه به هم نزدیک تر می شدیم. فاصله زیادی از هم نداشتیم که صدای یک گلوله توپ همه مان را زمینگیر کرد. خوابیدیم. گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد. صدای پر پر زدن ترکش ها را می شنیدیم که از بالای سرمان رد می شد و تن بیابان را سوراخ می کرد. چیزی طول نکشید که از جایم بلند شدم. از رو به رو یکی از همین رزمنده ها که بسیجی هم بود به طرفم می دوید. مبهوت نگاهش می کردم. این بسیجی دست چپش را در دست راستش گرفته بود و به طرفمان می دوید. دستش قطع شده بود! ناصر هم دید. دو تایی دویدیم به طرفش. رنگ به صورت نداشت. سریع به ناصر گفتم:
- ناصر جان تو شریانش را ببند تا من یک فلاسک آب پیدا کنم.
ناصر با تعجب نگاهم کرد:
- رضا مگر نمی دانی مجروح نباید آب بخورد؟! فلاسک آب را می خواهی چکار؟
جوابش را ندادم. دست قطع شده بسیجی را گرفتم و دویدم وسط جاده. اولین کامیون با دیدن دست قطع شده که در هوا تکانش می دادم، نگه داشت. پرسیدم:
- فلاسک تو ماشین داری؟
راننده با بهت به من و آن دست نگاه می کرد. دوباره با صدای بلند پرسیدم. راننده بدون معطلی از زیر صندلی شاگرد یک فلاسک آب بیرون کشید و به طرفم دراز کرد. فوری گرفتم و آب فلاسک را خالی کردم. خوب بود که پر از یخ بود. راننده با لهجه آذری پرسید: « چه کار می کنی برادر؟!»
جوابش را داده و نداده، دست قطع شده را لای یخها فرو کردم و در فلاسک را بستم. به راننده گفتم: « این جوری دست سالم می ماند قارداش!»
دویدم به طرف ناصر و آن بسیجی یک دست. پیشانی بسیجی هم ترکش کوچکی خورده بود و خطی روی آن انداخته بود. ناصر شریان ها و پیشانی او را بسته بود. راننده کامیون رفته بود. هر سه نفر آمدیم روی جاده. یک تویوتا لندکروز پیدایش شد و نگه داشت. بسیجی را سوار کردیم. فلاسک را هم به راننده سپردم و گفتم بدهد به دکترهای اورژانس، چون دست قطع شده این بنده خدا داخل فلاسک است. راننده مثل این که چیزهایی می دانست، گاز را گرفت و مثل برق رفت.
من و ناصر تنها روی جاده ماندیم و کوچک شدن تویوتا را تماشا کردیم. ولی چند کلمه آن بسیجی را مدام با خودم تکرار می کردم: « برادر جان! فکر می کنی این کاری که کردی درست است؟ دست سالم می ماند؟!»

***
جنگ تمام شد و ما ماندیم زیر تلنباری از این خاطرات. حالا این خاطرات را با خودم به این طرف و آن طرف می کشم. بعضی وقتها اگر حال و مزاج شیمیایی ام اجازه بدهد، تکه پاره ای از این خاطرات را می نویسم. بیشتر خاطراتی را می نویسم که حادثه های آن انجامی یافته است. مثل همین خاطره ای که خواندید. ادامه اش خواندنی است.
همین چند وقت پیش بود که از میدان ولی عصر تهران به طرف پایین سرازیر بودم. تو صف سینما قدس جوانی را دیدم که پسر بچه کوچکی بغلش بود و همسرش هم کنارش. زود شناختمش؛ از خط زخمی که روی پیشانیش بود؛ همان خطی که در آن تابستان داغ فاو از پوست پیشانی اش عبور کرده بود.
جلو رفتم. بدون مقدمه گفتم: دیدی درست می شود برادر!
با تعجب نگاهم کرد و گفت: متوجه نمی شوم چه می گویید؟
جواب دادم: فاو یادت هست؟ دستت قطع شده بود و من آن را تو فلاسک آب یخ گذاشتم.
وسط های حرفم بود که بچه را داد بغل همسرش و همدیگر را در آغوش کشیدیم. هی زیر لب می گفت: خدا خیرت دهد. عجب روز هایی بود!
بعد مرا به همسرش معرفی کرد. او هم بعد از تشکر گفت: حاجی همیشه از فلاسک آب می خورد. شاید سه چهار تا فلاسک در خانه داشته باشیم.
صف سینما حرکت کرد. من هم تنهایشان گذاشتم تا بروند فیلم « آژانس شیشه ای» را تماشا کنند.

به نقل از کتاب «تیر خلاص»، انتشارات کمان، پاییز 1379
+ حامد ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۸
comment نظرات ()