آرمانشهر

مقتل


یک قسمت از وصیتنامه امام خمینی(ره) هست که در آن به عزاداری امام حسین(ع) اشاره شده، اما من در این چند سال هر چه دقت کردم در هیچ هیئت و مجلسی ندیدم که به آن عمل شود. متأسفانه، حتی در عزاداری بچه های حزب اللهی و بسیجی که مدعی عمل به وصایای امام هستند نیز، کمترین نشانی از پیاده شدن این قسمت از وصیتنامه حضرت امام دیده نمی شود:

« آنچه دستور ائمه علیهم السلام برای بزرگداشت این حماسه تاریخی اسلام است و آنچه لعن و نفرین بر ستمگران آل بیت است، تمام فریاد قهرمانانه ملتها است بر سردمداران ستم پیشه در طول تاریخ الی الابد. و میدانید که لعن و نفرین و فریاد از بیداد بنی امیه لعنت الله علیم، با آنکه آنان منقرض و به جهنم رهسپار شده اند فریاد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن این فریاد ستم شکن است. و لازم است در نوحه ها و اشعار مرثیه و اشعار ثنای از ائمه حق علیهم سلام الله، بطور کوبنده، فجایع و ستمگری های ستمگران هر عصر و مصر یادآوری شود و در این عصر که عصر مظلومیت جهان اسلام بدست آمریکا و شوروی و سایر وابستگان به آنان است... بطور کوبنده یادآوری و لعن و نفرین شود.»

***
آنچه در پی می آید قسمتی است از گزارش تکان دهنده یک خبرنگار خارجی از اردوگاه های فلسطینی نشین «صبرا» و «شتیلا» در جنوب لبنان. ساکنان این اردوگاهها توسط مزدوران فالانژ و تحت نظارت ارتش صهیونیستی و با فرماندهی ژنرال آریل شارون در شهریور ۱۳۶۱ قتل عام شدند:

« بوی مرگ و انبوه مگس و اجساد روی هم انباشته، همه جا را گرفته...دستها و پاها به هم گره خورده است. انگار از قساوت مرگ به هم پناه آورده بودند. گلوله ها را در سرشان خالی کرده بودند. بیضه های بعضی را بریده بودند. سر عده ای دیگر را قطع کرده بودند. چشمانشان باز و متشنج مانده بود. مرگ هم نتوانسته بود رعب و وحشت را، بویژه در چشمان کودکان، برطرف کند. چند متر جلوتر، جسد پنج زن و تعدادی کودک، روی تلی از خاک به پشت افتاده... از جمله یک زن که پیراهنش از ناحیه سینه پاره و دو پستانش قطع شده و در کنارش سر بریده دخترکی با نگاهی خشمگینانه به قاتلان، دیده می شود؛ و دخترکی دیگر، تقریباً سه ساله در لباسی سفید، آغشته به خون و گل و سری از هم پاشیده با گلوله...
در کنار خانه ای نیمه ویران، زن جوانی در حالی که طفل شیرخوارش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش کرده بود خود و کودکش را از چنگال قاتلان نجات دهد، اما جنایتکاران، از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلوله ها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیرخوارش نشسته بود. در کنار دیواری، اجساد دست بسته بیست نوجوان پانزده، شانزده ساله ردیف شده بود. نه دیگر آنها مدرسه را خواهند دید، و نه معلمان و دوستانشان، آنها را.
بالای تلی از آوار، جسد دخترکی چهار ساله افتاده است. در میان خرابه های خانه ویران شده
خود، دنبال مادرش می گشت که قاتلان او را دیده و گلوله های خود را در عورت او خالی کردند. در کنار جسدی که سر آن از هم پاشیده بود، زنی کارت شناسایی آلوده به خونی به دست گرفته و فریاد می زند: این برادر من است...لبنانی است نه فلسطینی.
در کوچه ای، دو دختر یازده یا دوازده ساله، در حالی که پاهایشان از یکدیگر فاصله داشت، به پشت افتاده اند. قاتلان قبل از خالی کردن گلوله ها در سرشان، آنان را مورد تجاوز قرار داده بودند. در جای دیگری، بولدوزرهای اسرائیلی، آوار خانه ها را روی تعدادی جسد ریخته بودند. از میان سنگها و خاکها، دست زن بارداری دیده می شود. می خواسته کارت شناسایی لبنانی اش را نشان دهد که مهلتش نداده بودند. کارت شناسایی هنوز در دستش بود. در خانه ای دیگر، همه افراد خانواده در حین غذا خوردن به رگبار بسته شده بودند. بشقابها نیم خورده مانده بود. در خانه ای دیگر، قاتلان شکم زن بارداری را از هم دریده و جنین را از امعا و احشا بیرون کشیده بودند. صندوقهای مهمات و کاغذهای رنگین مخصوص شکلات ساخت اسرائیل که نوشته هایی به زبان «عبری» روی آن دیده می شود، در محل جنایت پراکنده اند. آثار بلدوزرها روی جاده شنی، به گورهای دسته جمعی ختم می شود. قاتلان برای پنهان کردن اجساد، خانه ها را روی آنها ویران کرده اند...»

این الطالب بدم المقتول...
+ حامد ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()