آرمانشهر

يک ماجرای خواندنی

«خانم»، مانند هميشه براي خريد مايحتاج منزل به بازار رفته و مثل هميشه براي رفت و آمد از وسايل نقليه عمومي استفاده كرده و در راه برگشت سوار تاكسي شده بود.
در تاكسي صحبت از مسئولان كشور و از جمله رئيس جمهور شده بود. راننده تاكسي حرفهاي بي ربط و بي مورد زيادي عليه رئيس جمهور مي زد اما طوري وانمود مي كرد كه از نزديك اين مسائل را مي داند!
او درباره زندگي اشرافي و ثروت اندوزي ايشان سخن پراكني مي كرد و اينكه چه دم و دستگاهي فقط براي تهيه خورد و خوراك وي و خانواده اش وجود دارد.
«خانم» ناراحت مي شود و مي كوشد با دليل و استدلال پاسخ شايعه پراكني راننده را بدهد، اما:
-نه حاج خانم! تو از دنيا خبر نداري، معلوم است كه تو را هم شست وشوي مغزي داده اند.
- اما تمام مواردي كه ذكر كرديد، دروغ محض است. اينها شايعات دشمن ساخته است. شما نبايد بدون تحقيق آنها را تكرار كنيد.
- حاج خانم! من خودم از «منابع موثق» اين ماجراها را مي دانم. بله، شما حزب اللهي ها از شنيدن اين حرفها ناراحت مي شويد اما بايد «واقعيت» را بپذيريد.
«خانم» به مقصد رسيده است. كرايه را به راننده مي دهد و پياده مي شود.
- آقا! يك بار ديگر مي گويم. تمام حرفهايي كه زديد اشتباه است، من دراين خصوص بيشتر از شما اطلاع دارم.
راننده همچنان لجاجت مي ورزد و با مطلع نشان دادن خود مي گويد: شما از كجا خبر داري كه آقايان چه كارها كه نمي كنند؟
- نمي خواستم اين حرف را بزنم. اما من همسر رئيس جمهور آقاي خامنه اي هستم. همان طور كه ملاحظه مي كنيد من هم مثل مردم كوچه و خيابان خريد مي كنم و مي بيني كه هيچ دم و دستگاهي هم در كار نيست.
راننده مات و مبهوت ساكت مي ماند. خانم دور مي شود اما او هنوز حركت نكرده است.

امروز سالروز درگذشت مرحوم حجت الاسلام والمسلمين عباسي نماينده فقيد بندرعباس در مجلس شوراي اسلامي است. به همين مناسبت اين خاطره را كه همسر رهبر معظم انقلاب به مناسبتي براي همسر حجت الاسلام عباسي و ايشان براي عده اي نقل كرده بود را درج كرديم.

منبع: روزنامۀ کيهان، ۱۲ شهريور ۸۲، ص ۱۴

+ حامد ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱۱
comment نظرات ()