ای بلبل عاشق! جز برای شقايقها مخوان

فرازهايی از  يادداشت شهيد سيد مرتضی آوينی بر فيلم مهاجر، مندرج در ماهنامه سوره، تير ۱۳۶۹

در فیلمهای حاتمی کیا همه چیز زنده است... و این نگاه مؤمنانه عارفی حقیقی است که جهان را نازله عوالم غیبی و مظهر اسماءالله می بیند. حاتمی کیا با روح اشیاء سر و کار دارد نه با جسم آنها و این مستلزم نحوی «رازدانی و رازداری» است که اصلاً مردم این روزگار سیطره تکنیک و سلطنت ابزار سالهاست که با آن غریبه اند و بگذارید راستش را بگویم: سینما نیز چه دشوار قالب معرفتی چنین عارفانه واقع می شود. اما شده است. حاتمی کیا توانسته است که بر تکنیک پیچیده سینما غلبه کند، حجابهای تصنع و تکلف صورتگرایی و انتلکتوالیسم را بدرد، از سطح عبور کند و به عمق برسد و با سینما همان حرفی را بزند که «حزب الله» می گوید. رودربایستی را کنار گذاشته ام؛ زدن این حرفها شجاعتی می خواهد که با عقل و عقل اندیشی... و حتی ژورنالیسم جور در نمی آید، چرا که حزب الله حتی در میان دوستان خویش غریبند، چه برسد به دشمنان؛ اگرچه در عین گمنامی و مظلومیت، باز هم من به یقین رسیده ام که خداوند لوح و قلم تاریخ را بدانان سپرده است.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روزگاری بود که «آته ایسم» شده بود ملاک روشنفکری و هرکس در هرجا مقاله می نوشت و راجع به هرچه می نوشت، بی ربط و باربط  فحشی هم نثار دین و دينداری و خداپرستی می کرد. و بود تا انقلاب شد و بعد، از اواخر سال 1360 تا چندسال پیش روزگاری رسید که جز آته ایست های ذاتی و حرفه ای، دیگران، شجره وجودشان در نسیم بهار انقلاب تکانی خورد و چه بسیار از روشنفکران که توبه کردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پیوستند و بود تا... حالا باز هم قسمت حزب الله از تمدن شهرنشینان، غربت و مظلومیت است و راستش از دنیا توقعی جز این نمی رود. اینجا مهبط عقل است و حزب الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشکلی روبروست که هزار و چهارصد سال است که اولیای خدا با آن روبرو هستند. و چرا هزار و چهارصدسال؟ «اوپانیشاد»ها را هم که بخوانی خواهی دید که از همان آغاز آفرینش انسان، آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی رفته است. عقل می خواسته که خانه دنیای مردمان را آباد کند و عشق می خواسته که خانه آخرت را. و ظاهر، همواره در کف عقل روزمره بوده است، جز بُرهاتی که عاشقی بر مسند حکومت می نشسته و چند صباحی حکم می رانده... اما فقط چند صباحی، و عاقبت، باز هم همچون مولای عاشقان گرفتار دشمنان عقل اندیش ظاهربین می گشته است و کارش بدانجا می کشیده که حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذراند. و بعد هم می دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو روزی از نو...

عقلِ دنیادار عاقبت اندیش ریاکار منفعت پرستِ مصلحت اندیش بر اریکه ای که حق عشاق است تکیه می زند و با زکات مسلمین کاخ خضرا می سازد و با شمشیر منتسب به اسلام، گردن عشاق می زند.

حالا بعد از هزارها سال که از عمر انسان می رود، یک بار عاشقی فرصت یافته است تا بساط حاکمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی که عقل یکسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در کشاله رفتن بدنهای  کرخت نمی جویند، از هر طریق که راه بسپاری کار را به قطعنامه 598 می کشانند و قوانین خودبنیادانه اومانیستی عقل اندیشانه شرک آمیز را در برابر قانون عشق می گذارند ... و چه باید کرد؟ نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة المعارف خویش معنا کرده است.

بیدردی و لذت پرستی توجیهی عقلایی یافته است و از میدانهای ورزش تا کلاسهای دانشگاه «رب النوع تمتع» است که پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و ... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در والفجر ده به پایان رسید و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»

نه. نه فقط هیچ چیز تمام نشده است که تاریخ فردا نیز از آنِ ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجیِ عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدیها نیز، عمومیت با ظاهرگرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می گویم؟ گاهی هست که آدم دلش می خواهد فارغ از همه اعتباراتی که مصلحت اندیشی های عقلایی ایجاب می کند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل»، یعنی آن حرفی که بیشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند، چرا که وجه حقیقی هرکس، دل اوست. تو می توانی مانع شوی از آنکه انعکاس احساسات در چهره ات ظاهر شود، اما در قلب... ممکن نیست. می گویند که خیال رام ناشدنی است، اما می شود. من می شناسم کسانی را که خیالشان مرکوب بالداری که آنها را هر بار اراده کنند به ملکوت می برد. اما نمی شناسم کسی را که بتواند جلوی انعکاس وجود خویش را در آینه قلبش بگیرد. قلب، خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی که آنجا بعد از مرگ کتابی می شود منشور که خبر از وجود نهایی انسان می دهد؛ خبر از همان وجودی می دهد که از دیگران می پوشانیم. اینجا عالمی است که می توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است که نمی توان مانع از رسوایی شد و این هم از خصوصیات همین عالم است که آدم برای آنکه حرف دلش را بزند باید این همه مقدمه بچیند و صغری و کبری بیاورد.

وقتی طبل «جهاد در راه خدا» نواخته می شود، دوران حکومت عشق آغاز می گردد چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حکومت عشق است، اما در اینجا که مهبط عقل است معلوم است که حکومت عشق نباید هم چندان پایدار باشد. نمی شود؛ مردم که همه عاشق نیستند. از زنها و کودکان و پیرزنها و پیرمردان که بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن مثل کنه به شکمبه گوسفند چسبیده اند. تنها عشاق می توانند بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت که از مرگ نترسند.

نگویید «دوران جنگ»؛ بگویید «دوران جهاد در راه خدا»، و خدا هم این جام بلا را جز به بهترین بندگان خویش نمی بخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نمی رسد. دیگران آن را شوکران می انگارند. پس دورانهای جهاد نمی تواند طولانی باشد اما دورانهای تمتع از حیات گاه آن همه طولانی است که اهل دنیا را نیز دلزده می کند. آنگاه که طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می گردد و اهل بلا در می یابند که نوبت آنان در رسیده است، اهل دنیا چون مارمولکهای بیابانی که از رعد و برق می ترسند، ناله کشان به هر سوراخی پناهنده می شوند.

وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود عشاق می دانند که نوبت آنان رسیده است که قلیل من عبادی الشکور ... وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود، در نزد اینان، عقل و عشق دست از تقابل می کشند و عقل، عاشق می شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می کشاند. اما در نزد دیگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می کشاند و هر ننگی را می پذیرند تا بتوانند این خون تمتع از حیات را بمکند، مثل کنه ای که به شکمبه گوسفند چسبیده است.

دوران جنگ، دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه فروشی عشاق، و سرّ این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند، در نمی یابند. دوستی شب عملیات با من می گفت: « کاش مدعیان، این «حس غریب» را در می یافتند؛ این وجد آسمانی را که گویی همه ذرات بدن انسان در سماع وصلی راز آمیز «عین لذت» شده اند. نه آن لذت که هر حیوان پوست داری که حواس پنجگانه اش از کار نیفتاده است حس می کند: «الذ لذات» را. گفتم: «عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر کسی نمی بخشد؛ توقیفی است و توفیقی، هر دو. » او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون آلودش نشسته بودم به یقین رسیدم که «شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند».

وقتی کسی می انگارد هر چه را که نبینند و لمس نکنند، باور کردنی نیست و از تو می پرسد: دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟ از کلمه «دستاورد» بدت نمی آید؟ من بدم می آید، اگرچه کلمه که گناهی نکرده است. اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بندبند ختم گشته است؟ «دستاورد» کلمه ای است که آدم را فریب می دهد. با کلمه «دستاورد» که نمی توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی: «بزرگترین دستاورد ما انسانهایی بوده اند به نام بسیجی»؟

خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می شود دویست کشتی صید صنعتی – از آن کشتیهایی که ماهیها را دویست کیلو- دویست کیلو در حلقهای بزرگ خویش هُرت می کشند- سالی دویست میلیون ماهی دویست کیلویی بگیرند؛ اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل «مهدوی» یا «بیژن گُرد» (۱) بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می پرسد: این شجاعت و تکل و عشق به چه درد می خورد؟» هیچ! به درد دنیای دنیا داران نمی خورد، اما به کار آخرت عشاق می آید که آنجاست دارِ حاکمیت جاودانه عشاق.

***

...

***

بگذارید بگویند فلانی رمانتیک می نویسد، اما من اگر بخواهم در بند این حرفها باشم دیگر نمی توانم عاشق بسیجیها بمانم. اما تو «ابراهیم جان»، بسیجی و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسیجیها فیلم مساز. و هرگاه خسته شدی، این شعرگونه را که یک جانباز برایت نوشته است بخوان:

ای بلبل عاشق! جز برای گلها مخوان!

دست دعای دلسوختگان

آن همه بلند است

که تا آسمان هفتم می رسد.

من پاهایم را بخشیده ام

تا این دل سوخته را

به من، بخشیده اند.

اما اگر پاهایم را باز پس دهند

تا این دل سوخته را

باز ستانند،

آنچه را بخشیده ام

باز پس نخواهم گرفت.

دل من یک شقایق است، خونین و داغدار.

ای بلبل عاشق!

جز برای شقایقها مخوان!

 

-------------------------------------

۱- نام فرمانده و معاون اولين گروه از شهدای خليج فارس در برابر ناوگانهای آمريکا.

/ 35 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد (آرمانشهر)

در جواب رفیع: من به نوبه خودم هیچوقت سایه حاتمی کیا را با تیر نزده ام. ضمن اینکه نوشته شهید آوینی، در مورد حاتمی کیای سال ۶۹ است نه حاتمی کیای امروز و دلیل نمی شود اگر ایشان مرتکب اشتباهی شد، بخاطر تمجیدهای شهید آوینی از او انتقاد نشود. هدف از نقل این یادداشت هم تمجید از حاتمی کیا نبود. سوز و گداز حاکم بر این یادداشت مد نظر من بود.

حامد

در جواب ایرانی: اولاً من در زمان قطعنامه 598 ،یازده ساله نبوده ام بلکه 8 ساله بوده ام. (کوچولوتر از آنی هستم که حدس زده اید). ثانیاً اهل دل بودن به سن و سال نیست. ثالثاً اگر هم به سن و سال باشد این یادداشت را من ننوشته ام. اگر دقت می کردید متوجه می شدید که نویسنده این متن شهید آوینی است نه من. ایشان در پایان جنگ 44 ساله بوده اند و در تمام مراحل جنگ حضور داشته اند. رابعاً شما طبق معمول خیلی یک طرفه به قاضی رفته اید، من هم مثل شما از تبلیغ کالاهای خارجی در صدا و سیما حالم به هم می خورد و از اینکه پیشگامان جهاد و شهادت به فراموشی سپرده شدند ناراحتم. دلیلی ندارد که این مسائل را به رخ من بکشید.

رهگذر

سلام و چه خبر از قدس؟ چه خبراست اينجا؟ دعواست؟ اگر دوست داريد دعوا کنيد...راستی اسمش آرمانشهر بود؟.....التماس دعا.

حسن صباح

سلام حامد جان ! بله متاسفانه چنین حرفهایی بود و بعید هم نیست . البته بین اقایان از قدیم الایام چنین دعواهایی بوده . نیروهای مقتدا اوایل بیت ایت الله سیستانی را محاصره کردند و ظاهرا نیروهای محاصره کننده شعار می دادند که عجم برو بیرون ... بهر حال او طرفدار مبارزه با امریکاست ولی طرف مقابلش مماشات می کند که بنظر بنده هم حق با طرف مقابل است و باید کمی هم صبور بود .

m

سلام مقاله سربازان مسيح پيرامون مهدويت و بازيهای رايانه ای

m

سلام...................... مقاله سربازان مسيح ........................ پيرامون مهدويت و بازيهای رايانه ای...........................

m

اوبلاگ بام ايران منتظر شماست

رفیع

البته شما را که نمی دانم.. ولی خوب نشريه شلمچه. يالثارات. کيهان. پاسدار اسلام و... به عباراتی تمام اصولگرايان و نيروهای حزب الله. معیار این است وقتی حاتمی کیا با ما نیست فراموش می کنیم آوینی چه گفته اما وقتی که با ما شد و آژانس شیشه ای را ساخت آن وقت به یاد شهید آوینی هم می افتیم. اگر چند سال پیش زمان فیلم از کرخه تا راین بود انسانی مثل شما به یاد شهید آوینی نمی افتاد..

رفیع

حامد جان در مورد ويدئو بحث در مورد تبليغ کالای خارجی نيست. شما سنت قد نمی دهد اين آقايان زمانی ويدئو را ممنوع کرده بودند. برخی می گفتند حرام است. آن عالم روحانی در محل ما می گفت خانه ای که در آن ویدئو باشد دخترانش فاسد می شوند! و نماز در آن خانه حران است. شعار حزب الله اين بود: ويدئو مخرب تر از بمب اتم. و چيزهايی از اين دست که اين روزها در مورد ماهواره می گويند. اما حالا خودشان ویدئو تولید می کنند و می فروشند. بیچاره مردمی که از سال ۶۰ تا ۶۸ (اگر اشتباه نکنم) ویدوهای بتاماکس شان توقیف شد. بحث در مورد اين است که نظام به هيچ اصلی پابند نيست جز مصلحت. جز حفظ قدرت.

ali

رفيع جان سلام من نمی خوام همه مواضع نظام را تاييد کنم ولی در اينمورد اگر صادقانه قضاوت کنيم می بينيم که شرائط فرق کرده است .يعنی زمان ممنوعيت ويدئو موقعی بود که هيچگونه ويدئو کلوپی برای توزيع فيلمهای ايران و فيلمهای غير فاسد نبود و فقط ويدئو جهت استفاده برای فيلمهای مستهجن خارجی بکار می رفت و پس از ايجاد ويدئو کلوپها و توليد فيلمهای ايرانی بسيار ويدئو ازاد شد. يعنی شرائط را هم بايد در نظر بگيريم . و الا طبق نظر شما برای ثبات در نظرها بايد در همه فصلها يه لباس بپوشيم و ادمها بايد تا اخر عمر شير مادر بخورند تا بگوييم در مواضع خود ثابت هستند .به نظر من اين مصلحت بجا است نه سياست بازی که اسلام انرا نفی می کند .خدا نگهدار